برای مادرم...
بعد از تو حتی سوختن تغییر کرده
با چادرت رنگ کفن تغییر کرده
این ها چه دیدند از غریبه چون که اینطور
برخوردشان با هم وطن تغییر کرده
رفتار فرزندان همه مانند قبل است
اما چرا تنها حسن تغییر کرده؟
این روزها بعد از پیمبر در مدینه
انگار نوع در زدن تغییر کرده...
از قد و قامت، تا صدا و راه رفتن
طی دو روز اینقدر زن تغییر کرده؟
چیزی که دیگر از تنش باقی نمانده
قطعا پس از او "پنج تن" تغییر کرده

برچسبها: سید علی رضایی, علی رضایی, حضرت زهرا, شعر
حدود 2 سال و 7 ماه از به وجود اومدن گریه های قلم می گذره
حس عجیبی داره
همیشه سعی کردم هر ماه یک بار بروز باشه ولی این وسط گاهی دو ماه شده گاهی دو بار در ماه گاهی هرهفته و...
که تمامش واسم خاطره س
تک تک بروزها و شعرایی که گذاشتم
تک تک نظراتی که واسم گذاشتین
تمامشون خاطره س، خاطره ی شیرین
حتی کسایی که با اسم مستعار ناسزا میگفتن و فحاشی می کردن (که انصافا 6 ماه هست که کمتر شده)
باید اینا رو میگفتم
باید می گفتم که چقدر حس خوبی دارم به گذشته م
به نظراتتون
به در کنار شما بودن...
امیدوارم تا هستم این وبلاگ هم همینطور باشه...
این هم یک قطعه که اوایل امسال گفتم:
عید نوروز چیز خاصی نیست
سال تحویل می شود هر سال
فال می گیرم از تو با گریه
خنده هایت گرفته خواب و خیال
"دلبری برگزیده ام" پدرم
کاش چیزی نفهمد از این فال
پل شدم تا به شادیت برسی
مثل این روزهای آخرسال
زحل و هاله ای که دورش بود
مَثَلِ صورتت شده با شال
برده معراج با لبش من را
معرکه ست این فرشته ی بی بال
با نگاهت مرا عوض کردی
با توام ای محول الاحوال
بعد تو سال هاست پاییزم
بعد تو سال هاست که...
بیخیال...

برچسبها: سید علی رضایی, قطعه

برچسبها: سید علی رضایی, علی رضایی
و بیست سال گذشت و نخواستی باشی
و بیست سال شده زیر دست ناپدری...
که بیست سال تمام است توی زندگی ام
اثر گذاشته ای و هنوز بی اثری...
زمان گذشت، ولی قول داده بود به ما
که از ادامه ی این داستان سکوت کند
زمان گذشت و فقط دلخوشیم ما به همین
که یک دقیقه برایت جهان سکوت کند
مگر چقدر می ارزد دل شکسته ی من؟
بیا که سهمیه ات را نخواستم، برگرد
کسی کنار من اینجا قدم زد و آمد
کسی که جای تو را از تو پر نخواهد کرد
خودت بفهم چرا باز هرشبم تلخ است
که اشک هام به من می چشد نبودت را
و اشک آمد و آمد دوباره آهسته
به گونه و به رخم می کشد نبودت را
بیا بگو که چگونه؟ بگو چطور؟ چرا؟
بیا و از عطش و از شقیقه صحبت کن
فقط بخاطر تنهاییم بیا با من
به جای کل جهان یک دقیقه صحبت کن...
وبلاگ جلسه ادبی گره هم طبق معمول هرهفته بروز می باشد
صفحه من در فیس بوک
برچسبها: سید علی رضایی, سید علی, علی رضایی, چهارپاره, شعر
نزدیک شدی باز به من در مستی
زنجیر تنت را به تنم می بستی
دیشب که گذشتی از رگ گردن من
فهمیدم از آن لحظه خدایم هستی...
هرچه نشود بعد، تداعي مي گفت
بي عاطفه " آقاي رضائي" مي گفت
ابراز علاقه را چرا هردفعه
در مصرع پنجم رباعي مي گفت؟!؟
مفعول فعل بود که شد اینگونه
مبنا به بغل بود که شد اینگونه!!!
من گیج ترین مرد جهانم چونکه
این شعر غزل بود که شد اینگونه...
"اندیشه" "خیال" "خاطر" من هستی
نزدیک ترین فرد به "رفتن" هستی
ای دختر رویایی من باور کن...
بین کلماتم تو "دقیقا" هستی...
از بین همه مرا جدا کن لطفا"
آهسته مرا "علی" صدا کن لطفا"
دیروز تو در خواب مرا بوسیدی
امروز مرا خواب نما کن لطفا"...
بی پول ترین مرد منم، می دانم
دعوایی و اخراجی و سرگردانم
با این همه با عشق زنم می گوید:
پای همه ی نداریت می مانم...
هركس كه رسيد گفت: يارت هستم!
تا آخر عمر هم كنارت هستم
هركس كه رسيد از دلم بالا رفت
انگار كه ديوار سفارت هستم...
در کوچه و در محله ها می بینم
توجیه نمی کنم چرا می بینم؟
من هیزترین مرد... ولی باور کن
در چهره ی دیگران تو را می بینم...
روزگار دانشجويي2 :
از نوع نگاه من به بيتا فهميد
بدبختي و اخراجي ام امضا... فهميد...
تا گفتم در كلاس تنها بوديم
مسئول كميته تا ته اش را فهميد
به آنكه در خانه يتان در زده هم مشكوكم
به خنده ي استاد جديد آمده هم مشكوكم
از درب؟ نه! لطفا" فقط از پنجره وارد شو چون
حتي به نگهباني دانشكده هم مشكوكم...*
*3هجا بيشتر از رباعي دارد كه به پيشنهاد دكتر شميسا "قطعه" يا "دو بيت" ناميده مي شود.
تا بعد...

برچسبها: سيد علي رضايي, سيد علي, رضايي, علي رضايي, گريه هاي قلم
روزگار دانشجويي:
راضي هستي آينه ي دق بشود؟
چل سالگيش دچار هق هق بشود؟
با اين سر و وضعي كه تو داري تنها
مسئول كميته مانده عاشق بشود...
آن روز که فرم مالی اش را دیدم
انگار کفن شدم، همان جا مردم
تا برگه ی انتقالی اش را دیدم...
***
خون های لباس و جامه را حدس زدم
من گریه ی در ادامه را حدس زدم
از بعد زمین خوردن سهراب نگو!
من آخر شاهنامه را حدس زدم...
در آمد و شد چقدر ماهر شده است
تقصير خودش نيست مسافر شده است
پاييز كه مي شود فقط مي خوابد
خورشيد هم انگار كه شاعر شده است
پاييز و زمستان به پتو مي چسبيد
هر روز كمي بيشترك مي خوابيد
فردا نكند نيايد اصلا" بيرون
تنبل تر از امروز شود اين خورشيد
نذر اباالفضل العباس (ع)
آن گوشه به هم شادی و کف آمیزد
این گوشه غم از صورتشان می ریزد
با چشم به هم زدن ورق خواهد گشت
کافیست که عباس فقط برخیزد...
و در انتها صفحه من در فيس بوك
برچسبها: رباعي, سيدعلي رضايي
به علت اینکه تا چندوقت درگیر خواهم بود شاید نتوانم یک مدت درخدمتتان باشم. اگرچه حدود چهار ماه هست که شعرهایم را جایی نمی خوانم و در سایت ها نمیگذارم اما به خاطر جبران این چند مدت که نخواهم بود یک غزل جدید می گذارم. در انتهای این پست هم فایل صوتی شعرخوانی من را می توانید دانلود کنید.
"نذز اباالفضل للعباس"
نوشتم ردیفی که آخر نیفتد که با این بهانه دلاور نیفتد
اگر واژه ی سنگ هم باشد آن را به نوعی بگویم کبوتر نیفتد
که این ماجرا را از اول؟ از آخر؟ چگونه بگویم برادر نیفتد؟
دو دستش برید و از اسبش زمین خورد چگونه بگویم که با سر نیفتد؟
چرا این ردیف آخرش این چنین شد؟ چرا سرنوشت غزل بر "نیفتد"
نگاه زنی از بلندی به گودال الهی که چشمش به خنجر نیفتد
نبینم که اینگونه افتاده باشی... تو برخیز... تا اینکه دختر نیفتد
از اسبش زمین خورد و با خود دعا کرد که چشمش به چشمان مادر نیفتد
گذشتم از این شعر و تکرار آن... چون فقط خواستم او مکرر نیفتد...

دانلود فایل صوتی شعرخوانی من در




